روانکاوی- ناخودآگاه

آیا زرهِ درمانگر، تو را از زندگی محروم کرده است؟


بازنگریِ مرزِ میان هویتِ حرفه‌ای و تجربه‌ انسانی
ما در مسیرِ رشد، گاه چنان در نقش‌هایمان غرق می‌شویم که یادمان می‌رود بودن، پیش از دانستن آمده است. برای کسانی که سال‌ها در حوزه‌ درمان، روان‌کاوی یا مشاوره فعالیت کرده‌اند، یک خطرِ پنهان وجود دارد: اینکه درمانگر بودن از یک ابزار، به یک زرهِ سنگین تبدیل شود.

اگر احساس می‌کنید در روابطِ شخصی‌تان، در لحظاتِ تنهایی، و حتی در سکوت، همچنان در حالِ تحلیل کردن هستید، این مقاله برای شماست.

۱. تفکیکِ نقش از خود؛ تو فراتر از حرفه‌ات هستی
در طی سالیانِ طولانیِ کارِ تخصصی، ذهنِ ما یاد می‌گیرد که همه‌چیز را بررسی کند، الگوها را بشناسد و گره‌ها را باز کند. این مهارت، موهبتی است که به ما اجازه می‌دهد به دیگران کمک کنیم. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که مرزِ بین فرد انسانی و فرد حرفه‌ای محو می‌شود.

وقتی فکر می‌کنیم بدونِ آن دانشِ درمانگری، دیگر خودمان نیستیم، یعنی هویت‌مان را در نقش‌مان گره زده‌ایم. حقیقت این است: درمانگر بودن، یک ابزار است، نه یک هویت. شما می‌توانید این ابزار را در اتاقِ درمان با اقتدار به دست بگیرید و در حریمِ خصوصی‌تان، با خیالِ راحت آن را زمین بگذارید.

۲. چرا درمانگر بودن در روابطِ شخصی، یک سد است؟
بسیاری از ما که در حوزه‌های سلامتِ روان فعالیت می‌کنیم، در کنارِ عزیزانمان هم درمانگر باقی می‌مانیم. این یعنی:

همیشه هوشیاریم: در حال رصد کردنِ واکنش‌ها هستیم.

تحلیل‌گری می‌کنیم: به جای تجربه کردنِ لحظه، آن را کالبدشکافی می‌کنیم.

امنیت‌سازیِ افراطی داریم: فراموش می‌کنیم که برای نزدیک شدن به دیگری، گاهی نیاز است برهنه و آسیب‌پذیر باشیم، نه لزوماً آگاه.

این حضورِ ناقص است؛ جایی که ذهن‌تان مشغولِ مدیریتِ وضعیت است، در حالی که قلبتان از تجربه‌ بیواسطه‌ زندگی محروم مانده است.

۳. فراخوانی برای انسان بودن؛ نه لزوماً بازنشستگی
لازم نیست درمانگری را برای همیشه کنار بگذارید یا دانش خودتان را دفن کنید. مساله، تغییرِ نقش است. برای مدتی، به خود معمولی تان اجازه دهید سکان را در دست بگیرد.

  • بگذارید اشتباه کند.
  • اجازه دهید بدونِ تحلیلِ علتِ خنده، از تهِ دل بخندد.
  • اجازه دهید بدونِ اینکه بخواهد درمان کند، فقط درد بکشد یا لذت ببرد.


ما اغلب از درمانگر بودن به عنوانِ سپری در برابرِ انسان بودن استفاده می‌کنیم. چرا؟ چون در مقامِ درمانگر، ما برتریم، آگاهیم و امنیت داریم؛ اما در مقامِ یک انسانِ معمولی، ما برهنه، آسیب‌پذیر و در معرضِ طرد شدن هستیم.

تمرینِ پیشنهادی: لحظه‌ رهایی
دفعه‌ بعد که در حضورِ کسی که دوستش دارید یا در یک لحظه‌ شخصی هستید، به خودتان یادآوری کنید:

من اینجا درمانگر نیستم. من اینجا هیچ‌چیز نمی‌دانم. من اینجا فقط یک آدم هستم که در حالِ زیستن است.

اگر در این لحظه دچارِ اضطراب یا گرفتگیِ فیزیکی شدید، بدانید که آن درمانگرِ درون ترسیده است؛ چون کنترل را از دست داده است. از او تشکر کنید و به آرامی به او بگویید: الان وقتِ استراحتِ توست؛ بگذار من زندگی کنم.

پرسش
اگر آن نقشِ درمانگر را زمین بگذاریم و دیگر کسی ما را برای فهمیدن و درمان کردن دوست نداشته باشد، چه چیزی در ما باقی می‌ماند که بیش از هر چیز از دیده شدنش می‌ترسیم؟ آیا می‌ترسیم که دیگری این فرد انسانی را به اندازه‌ فرد درمانگر دوست نداشته باشد؟

این مسیر، مسیرِ بازگشت به خویشتن است. بیایید یاد بگیریم که گاهی درمان نکردن، بزرگترین درمانِ روحِ ماست.

#درمان #بازگشت #زیستن #اضطراب #هوشیاری #مرز_حرفه‌ای #مسیر #دانش #انسان #حضور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *