روانکاوی

فرد اضطرابی و کودکی ش

فرد اضطرابی به دنبال کسی است که در دسترس باشد

ریشه سبک دلبستگی اضطرابی (Anxious Attachment) معمولاً به تجربیات دوران کودکی و نوع تعامل مراقبان اصلی (والدین) با کودک بازمی‌گردد. در روان‌شناسی، این سبک دلبستگی نتیجه‌ عدم ثبات و پیش‌بینی‌ناپذیری در مراقبت است.

چند اتفاق کلیدی که در کودکی برای این افراد رخ داده است:

۱. در دسترس بودنِ ناپیوسته (Inconsistent Caregiving)
مهم‌ترین عامل شکل‌گیری دلبستگی اضطرابی، والدینی هستند که گاهی بسیار صمیمی، گرم و پاسخگو بوده و گاهی کاملاً سرد، بی‌تفاوت یا غایب بوده‌اند.

چه اتفاقی می‌افتد؟ کودک هیچ‌وقت نمی‌داند چه زمانی باید انتظار توجه داشته باشد. اگر گریه کند، گاهی مادر او را در آغوش می‌گیرد و گاهی او را نادیده می‌گیرد.

نتیجه: کودک یاد می‌گیرد که برای دریافت توجه و عشق، باید بیشتر تلاش کند. او همیشه در حال گشت‌زنی برای دیدنِ واکنش والد است تا بفهمد آیا اکنون وقتِ نزدیکی است یا دوری. این رفتار در بزرگسالی به پیگیری و بازخواست شریک عاطفی تبدیل می‌شود.

۲. اضطرابِ جداییِ پاسخ‌داده‌نشده
کودکانی که در سنین خردسالی دچار اضطراب جدایی می‌شوند، به شدت به اطمینان خاطر نیاز دارند. اگر والد به جای درک و آرام کردن این اضطراب، آن را با بی‌صبری، خشم یا نادیده گرفتن پاسخ دهد، کودک دچار ترومای دلبستگی می‌شود.

نتیجه: کودک به این باور می‌رسد که نیازهای عاطفی من باری بر دوش دیگران است یا اگر مدام حواسم نباشد، ممکن است رها شوم.

۳. استفاده از کودک برای تنظیمِ عواطف والد (Parentification)
گاهی اوقات والد خود دچار اضطراب یا ناپایداری عاطفی است و به جای اینکه به کودک آرامش بدهد، از کودک انتظار دارد که حالِ او را خوب کند.

نتیجه: کودک یاد می‌گیرد که اگر خوب، مهربان و همیشه در دسترس باشد، والدش او را دوست خواهد داشت. این باعث می‌شود فرد در بزرگسالی تصور کند که ارزش وجودی‌اش به خدمت کردن و راضی نگه داشتن دیگران گره خورده است.

۴. ترس از رها شدگی (Fear of Abandonment)
این کودکان اغلب در محیطی بزرگ شده‌اند که در آن تهدید به ترک کردن یا تغییر شرایط وجود داشته است. مثلاً والدینی که وقتی از دست کودک ناراحت می‌شدند، قهر می‌کردند یا می‌گفتند اگر این کار را بکنی، دیگر دوستت ندارم.

نتیجه: کودک مدام در حالت هشدار قرمز (High Alert) زندگی می‌کند. در بزرگسالی، هرگونه سکوت یا تأخیر در پاسخِ شریک عاطفی، برای او همان ترس از رها شدنِ کودکی را زنده می‌کند و او را به واکنش‌های اضطرابی وادار می‌کند.

خلاصه‌ آنچه در ذهن فرد اضطرابی ثبت شده:
اگر بخواهیم این تجربیات را در یک جمله در ذهن ناخودآگاه فرد خلاصه کنیم، آن جمله این است:

عشق، کالایی است که همیشه در دسترس نیست و برای به‌دست آوردنِ آن، باید مدام تلاش کنم و اگر لحظه‌ای غفلت کنم، ممکن است برای همیشه از دست برود.

این افراد در کودکی یاد نگرفته‌اند که می‌توانند به حضورِ پایدارِ دیگران اعتماد کنند. به همین دلیل در بزرگسالی، ناخودآگاه به سمت کسانی (افراد اجتنابی) جذب می‌شوند که همان حس دسترسیِ ناپیوسته را به آن‌ها می‌دهند؛ چون این فضا برای آن‌ها آشنا (هرچند دردناک) است و حس می‌کنند این همان عشق واقعی است که باید برایش بجنگم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *