فرد اجتنابی و کودکی ش

فرد اجتنابی به دنبال کسی است که به او احساس نزدیکی بدهد
اگر فرد اضطرابی در کودکی عدم قطعیت را تجربه کرده، فرد اجتنابی (Avoidant) در کودکی با طرد شدنِ نیازهای عاطفی یا نفوذ ناخواسته روبهرو بوده است. در حالی که فرد اضطرابی یاد گرفته برای دریافت عشق باید بیشتر تلاش کند، فرد اجتنابی یاد گرفته که برای حفظ امنیت باید کمتر ابراز نیاز کند.
اتفاقات دوران کودکی در فرد اجتنابی
۱. تجربه بیحسیِ والد یا عدم پاسخگویی عاطفی
بسیاری از افراد اجتنابی والدینی داشتهاند که از نظر فیزیکی حضور داشتهاند، اما از نظر عاطفی کاملاً سرد، بیتفاوت یا بیش از حد منطقی و خشک بودهاند.
چه اتفاقی میافتد؟ وقتی کودک برای دریافت مهر یا تسکینِ دردش به سمت والد میرفته، والد یا او را نادیده میگرفته یا به او پیام میداده که قوی باش یا احساساتت را بروز نده.
نتیجه: کودک به این نتیجه میرسد که نشان دادنِ نیاز عاطفی، بیفایده است. او یاد میگیرد که تنها کسی که میتواند به او تکیه کند، خودش است. اینگونه، استقلالِ افراطی به عنوان یک مکانیسم دفاعی در او شکل میگیرد.
۲. سرکوبِ عواطف به عنوان ابزار بقا
در برخی خانوادهها، ابراز هیجانات (گریه، خشم، یا حتی شادیِ خیلی زیاد) با تنبیه یا تمسخر والد روبهرو میشده است.
چه اتفاقی میافتد؟ کودک متوجه میشود که برای اینکه دوستداشتنی باقی بماند، باید بیسروصدا، عقلانی و بدون دردسر باشد.
نتیجه: این فرد در بزرگسالی وقتی با شریک عاطفیاش (که احتمالاً ابراز احساسات زیادی دارد) روبهرو میشود، احساس خطر میکند. او نمیداند با سیلِ احساسات چه کند، چون در کودکی به او یاد دادهاند که احساسات، خطرناک یا مایه شرمساری هستند.
۳. تجربه نفوذِ بیش از حد (Intrusiveness)
برعکسِ حالت قبل، برخی افراد اجتنابی والدینی داشتهاند که نه تنها گرم نبودهاند، بلکه کنترلگر بودهاند. والدینی که حریم خصوصی کودک را محترم نمیشمردهاند یا از کودک به عنوان ابزاری برای ارضای نیازهای خود استفاده کردهاند.
چه اتفاقی میافتد؟ کودک حس میکند که توسط والد بلعیده میشود. او فضایی برای منِ مستقل بودن ندارد.
نتیجه: کودک یاد میگیرد که نزدیکی برابر است با اسارت. در بزرگسالی، هر چقدر شریک عاطفی به او نزدیکتر شود، او ناخودآگاه احساس میکند آزادیاش در حال نابودی است و فوراً عقبنشینی میکند تا هویتِ خود را بازپس گیرد.
۴. یادگیریِ شرطی: عشق یعنی انجام وظیفه، نه صمیمیت
این افراد اغلب در خانوادههایی بزرگ شدهاند که در آنها تأمین نیازهای فیزیکی (غذا، مدرسه، لباس) به خوبی انجام شده، اما تأمین نیازهای عاطفی (گوش دادن، درک کردن، بغل کردن) غایب بوده است.
نتیجه: این فرد در بزرگسالی یاد میگیرد که در رابطه، مسئولیتهای عملی را انجام دهد (مثلاً خرید کردن، تعمیرات خانه، کار کردن)، اما در گفتگوی عاطفی و ارتباط عمیق احساس خلأ یا بیگانگی کند.
خلاصه آنچه در ذهن فرد اجتنابی ثبت شده:
اگر به کسی تکیه کنم، خودم را از دست میدهم یا طرد میشوم. پس بهتر است هیچکس را خیلی به درونِ حریمِ امنِ خودم راه ندهم.
چرا این دو (اضطرابی و اجتنابی) به هم جذب میشوند؟
این یک چرخه است که هر دو به دنبال تکمیل خود هستند:
فرد اجتنابی ناخودآگاه به سمت کسی جذب میشود که نیاز به صمیمیت دارد (فرد اضطرابی)، چون او خود نمیتواند آن را ابراز کند و از طریق شریکش، آن نزدیکی را تجربه میکند.
فرد اضطرابی هم به سمت کسی جذب میشود که فاصله دارد (فرد اجتنابی)، چون این دقیقاً همان مدلِ والدِ غیرقابل دسترس است که او در کودکی برای جلبِ توجهاش تلاش کرده و حالا همان سناریو را بازسازی میکند.