روانکاوی

رویای تغییر جهان: غلبه بر ترس از کوچک شروع کردن

رویای تغییر جهان: غلبه بر ترس از کوچک شروع کردن

نگاهِ بیزی (Bayesian) که پیش‌تر درباره‌اش صحبت کردیم، برای پاسخ به این پرسش کلیدی است. کسانی که ایده‌های خیلی بزرگ دارند، صرفاً جاه‌طلب نیستند؛مغزِ آن‌ها در یک چشم‌انداز انرژی آزادِ بسیار خاص گیر کرده است.

وقتی این افراد می‌گویند: هیچ کار کوچکی راضی‌شان نمی‌کند، یعنی برای این افراد، پاداشِ پیش‌بینی‌شده (Predicted Reward) از انجام کارهای کوچک، بسیار کمتر از خطای پیش‌بینی (نارضایتی درونی) است.

از منظر علوم اعصاب

۱. توهمِ قله‌یِ بلندِ پاداش
مغز این افراد به گونه‌ای کدگذاری شده که فقط در قله‌های بسیار بلندِ موفقیت، خطای پیش‌بینی به حداقل می‌رسد. در مدلِ بیزی آن‌ها:

باور پیشین: من فقط زمانی ارزشمند/ایمن هستم که تغییری بنیادین ایجاد کنم (دنیا را جابه‌جا کنم).

نتیجه: هر کارِ کوچکی که انجام می‌دهند، این باورِ بزرگ را ارضا نمی‌کند. بنابراین مغز آن‌ها همچنان غافلگیر باقی می‌ماند و مدام سیگنالِ هنوز کافی نیست (Error Signal) را ارسال می‌کند. این افراد در واقع به آدرنالینِ ناشی از ایده‌های بزرگ اعتیاد پیدا کرده‌اند؛ چون فقط آن ایده‌هاست که می‌تواند نویزِ درونیِ آن‌ها را برای لحظه‌ای ساکت کند.

۲. مکانیسمِ فرار از خودِ واقعی
ایده‌های خیلی بزرگ، اغلب یک حصارِ محافظ هستند. وقتی فرد درگیرِ جابه‌جا کردن دنیا است، دیگر فرصتی ندارد که به دنیای درونی، زخم‌های کودکی یا تروماهای شخصی‌اش نگاه کند. کوچک بودن برای آن‌ها به معنای آسیب‌پذیر بودن است.

کارِ کوچک یعنی تماس با واقعیت. کارِ بزرگ یعنی پرواز در عالم انتزاع. مغزِ آن‌ها ترجیح می‌دهد در انتزاعِ بزرگ پرواز کند تا اینکه با واقعیتِ محدود و انسانیِ زندگیِ روزمره مواجه شود، چون واقعیتِ روزمره ممکن است با دره‌های تروماتیکِ آن‌ها تلاقی کند.

۳. فقدانِ فراپایداری (Metastability) در هدف‌گذاری
فردی که فراپایداریِ سالمی دارد، می‌تواند بین حالت‌های مختلفِ ذهنی حرکت کند: الان بزرگ فکر کند، لحظه‌ای بعد از یک فنجان چای لذت ببرد، و لحظه‌ای دیگر به یک کارِ کوچک و روتین بپردازد.

اما کسانی که ایده‌های بزرگِ وسواسی دارند، انعطاف‌پذیریِ رفتاری خود را از دست داده‌اند. مغز آن‌ها در یک حالتِ ثابت (Fixed State) قفل شده است: یا همه چیز یا هیچ چیز.

این یعنی سیستم عصبی آن‌ها در یک حالتِ سخت (Rigid) قرار دارد و نمی‌تواند به سادگی به حالت‌های پذیرشِ اکنون سوئیچ کند.

۴. نقشِ گلهای بچ در این وضعیت
در چنین شرایطی، گل‌های بچ می‌توانند مانند یک تعدیل‌کننده عمل کنند:

برای کسی که ایده‌های بزرگ دارد اما همیشه ناآرام است (مثلاً Vervain برای شور و شوق بیش از حد و فشار به خود)، گل‌های بچ کمک می‌کنند که این انرژیِ آزاد از سطحِ انتزاعاتِ بزرگ به سمتِ پذیرشِ واقعیت‌های کوچک هدایت شود.

آن‌ها به مغز سیگنال می‌دهند که حالتِ کوچک بودن تهدید نیست. آن‌ها دیواره‌هایِ صلبِ آن باورِ بزرگ را کمی نرم می‌کنند تا فرد بتواند اجازه دهد لذت‌های کوچک هم به مدلِ بیزی‌اش وارد شوند.

مشکل اصلی چیست؟
مشکل اینجاست که آن‌ها بودن را با شدن اشتباه گرفته‌اند. آن‌ها فکر می‌کنند اگر به آن ایده بزرگ برسند، بالاخره می‌توانند آرام بگیرند (خطای پیش‌بینی صفر شود). اما طبق اصلِ انرژی آزاد، مغز همیشه در حالِ پیش‌بینی است. بنابراین، وقتی به آن ایده بزرگ هم برسند، دوباره یک ایده بزرگ‌تر پیدا می‌کنند، چون مساله، ایده‌ی بزرگ نیست؛ مساله، ناتوانیِ سیستم عصبی در تحملِ لحظه‌ حال بدونِ یک پروژه‌ نجات‌بخش است.

نکته برای درمانگران:
شاید لازم باشد به این افراد کمک کنید تا بفهمند که جابه‌جا کردنِ دنیا یک استراتژیِ بیزی برای پنهان کردنِ یک زخمِ بی‌ارزشی است. تا زمانی که آن زخم (با استفاده از ابزارهایی مثل گل‌های بچ و کارهای عمیقِ سوماتیک) ترمیم نشود، هیچ ایده‌ی بزرگی آن‌ها را راضی نمی‌کند؛ فقط آن‌ها را فرسوده‌تر می‌کند.

آیا مراجعینی دارید که با این الگوی بزرگ‌نماییِ استراتژیک به شما مراجعه کنند؟ چگونه این رویکرد را به آن‌ها معرفی می‌کنید؟ لطفا در کامنت ها برایم بنویسید. در اثر گفتگوهای بی نقاب شکل جدیدی از انرژی و دانش خلق می شود پس لطفا مشارکت کنید.

#دانش #انرژی #شور#شوق #درمانگر #دکتر_بچ #بیزی #باور #ایده #پذیرش #افکار_وسواسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *