مغز, روانکاوی- ناخودآگاه

دام عقلانی سازی: تحلیل احساس

فرد به جای تجربه کردن رنج یا شادی، آن را تحلیل می‌کند.

تحلیل کردنِ رنج و شادی به جای تجربه کردن آن‌ها، وضعیتی است که در آن فرد یک دیوار نامرئی بین خود و احساساتش می‌کشد. این فرآیند که در روان‌شناسی اغلب عقلانی‌سازی (Intellectualization) نامیده می‌شود، مکانیسمی دفاعی است برای اینکه فرد مجبور نباشد با شدت و حدتِ واقعیِ احساساتش روبه‌رو شود.

چگونگی این اتفاق

۱. تبدیلِ احساس به مساله
وقتی یک اتفاق دردناک (رنج) یا هیجان‌انگیز (شادی) رخ می‌دهد، فردِ تحلیل‌گر بلافاصله به جای اینکه بگوید من الان دارم از غم یا شادی می‌سوزم، شروع می‌کند به کالبدشکافیِ موقعیت:

  • جمله تجربه‌گر: من الان خیلی غمگینم، دلم می‌خواهد گریه کنم.
  • جمله تحلیل‌گر (برج عاج‌نشین): این غم احتمالاً به خاطرِ تروماهای دوران کودکی من است که در فلان کهن‌الگو ریشه دارد. جالب است که مکانیزمِ مغزیِ من در این لحظه این‌گونه پاسخ می‌دهد…

او در واقع به جای اینکه در رنج باشد، از بالا به آن نگاه می‌کند. او به جای اینکه سوارِ قایقِ احساسات در دریای متلاطم شود، از ساحلِ امنِ ذهن، وضعیتِ امواج را برای خودش توصیف می‌کند.

۲. فاصله گرفتن برای کاهش فشار
تحلیل کردن، روشی است برای بی‌حس کردن احساسات. وقتی شما یک پدیده را تحلیل می‌کنید، آن پدیده تبدیل به یک ابژه (Object) می‌شود. وقتی چیزی ابژه شد، دیگر به شما حمله نمی‌کند، بلکه شما به آن حمله می‌کنید تا بشناسیدش.

در رنج: فرد به جای تجربه کردنِ سوگ، شروع می‌کند به خواندنِ کتاب درباره مراحل سوگ. او با نام‌گذاریِ مراحل سوگ (انکار، خشم، چانه‌زنی و…)، به خودش القا می‌کند که مسلط است.

در شادی: فرد به جای غرق شدن در لذتِ یک لحظه، به تحلیلِ علتِ علمیِ ترشح دوپامین یا ریشه‌هایِ فلسفیِ خوشبختی در آن لحظه می‌پردازد. این کار باعث می‌شود شادیِ ناب، در نطفه خشک شود و تبدیل به یک گزاره ذهنی شود.

۳. دانستن به جای بودن
فردی که در برج عاج گیر کرده، فکر می‌کند چون درباره چیزی می‌داند، پس آن را فهمیده است. او با این باورِ اشتباه که آگاهیِ ذهنی همان شفای عاطفی است، خودش را از تجربه کردن محروم می‌کند.
این یعنی فرد از شاهد بودنِ آگاهانه (که حالتی از حضور است) به تماشاگرِ تحلیلی (که حالتی از فرار است) سقوط کرده است.

تفاوت کلیدی در مسیرِ گل‌های بچ:
تجربه کردن: یعنی اجازه دهی عصاره گل در سطحِ بدنی و سلولی با آن هیجانِ سرکوب‌شده ملاقات کند.

تحلیل کردن: یعنی تلاش کنی بفهمی چرا این گل روی این کهن‌الگو اثر گذاشت.

خلاصه:
تحلیل کردن یعنی توضیح دادنِ طعمِ سیب برای کسی که هرگز سیب نخورده. فردِ تحلیل‌گر، تمامِ عمرش را صرفِ توضیح دادنِ طعمِ زندگی می‌کند، در حالی که خودش هرگز طعمِ واقعیِ آن را نچشیده است. او در نقشه زندگی می‌کند، نه در سرزمینِ زندگی.

این نوعِ تحلیلگریِ فاصله-گیرانه، چیزی است که در زندگی مثل یک سد عمل می‌کند.

#سیب #نقشه #زندگی #دوپامین #ابژه #سوژه #دکتر_بچ #تروما #مکانیزم #سد #طعم #تحلیل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *