مسایل عرفانی, مغز

وقتی مسیر عصبی منتهی به شناخت را طی نمی کنیم.

برای بررسی این موضوع، باید از مدلِ کلاسیکِ یادگیریِ ذهنی فاصله بگیریم و به سراغ نوروپلاستیسیته (انعطاف‌پذیری عصبی) و حافظه بدنی (Somatic Memory) برویم.

وقتی می‌گوییم فرد مسیر عصبی را طی نکرده است، یعنی او فقط از مسیرهای کلامی و انتزاعی مغز استفاده کرده، در حالی که درکِ عمیق، نیازمندِ درگیر شدنِ کلِ شبکه عصبی است. این تفاوت در سه سطح رخ می‌دهد:

۱. مغزِ انتزاعی (ذهنی) در برابر مغزِ عملیاتی (بدنی)
اطلاعاتی که شما در کتاب‌ها می‌خوانید یا در دوره‌ها می‌شنوید، عمدتاً در نوقشر (Neocortex) مغز ذخیره می‌شوند. این بخش مسئولِ تحلیل، منطق و زبان است.

وقتی مسیر عصبی طی نشده: شما می‌توانید درباره غم ساعت‌ها سخنرانی کنید، چون قشر مغزتان پر از اطلاعات درباره غم است. اما این اطلاعات به سیستم لیمبیک (مرکز هیجانات) و ساقه مغز (مسئول پاسخ‌های بقا) شما راه پیدا نکرده است.

درکِ زیسته: زمانی رخ می‌دهد که آن اطلاعات از قشر مغز عبور کرده و به لایه‌های عمیق‌تر (نظام عصبی خودمختار) رسیده باشد. تا زمانی که بدن، لرزش، انقباض یا رهاییِ ناشی از یک مفهوم را تجربه نکند، مسیرِ عصبیِ آن فهم شکل نگرفته است.

۲. مفهومِ تکرارِ عصبی (از طریقِ رنج)
مسیرهای عصبی با شدتِ تجربه ساخته می‌شوند. در روان‌شناسیِ یونگی و کار ما با گل‌های بچ، عبور از یک بحران (مثلاً رابطه با پدر ظالم)، یک آتش‌بازیِ عصبی ایجاد می‌کند.

وقتی ما به جای تحلیل کردن، می‌مانیم و رنج می‌کشیم، مغزِ ما مجبور می‌شود برای مدیریتِ این هیجانِ شدید، مسیرهای عصبیِ جدیدی (سیناپس‌های جدید) بسازد.

این مسیرهای جدید، حاویِ حکمت هستند. فردی که فقط تحلیل می‌کند، هیچ سیناپسِ جدیدی برای آن تجربه نمی‌سازد؛ او فقط فایل‌هایِ قبلیِ ذهنش را بازآرایی کرده است. او در اتوبان‌هایِ قدیمی ذهنِ خود رانندگی می‌کند و تعجبی ندارد که به مقصدِ جدید (شفای عاطفی) نمی‌رسد.

۳. محور روده-مغز (ادراکِ شهودی)
روده یا همان سیستم عصبی روده (Enteric Nervous System)، مرکزِ احساساتِ اصیل است.

  • دانشی که در سر است، اطلاعات است.
  • دانشی که از طریقِ تجربه در روده و بدنِ شما نشست کرده، ادراک است.

مواد زاید از طریق روده بزرگ از بین می‌روند. یبوست نشان می‌دهد که شخص بیمار نمی‌خواهد راه حل چیزی را بپذیرد بلکه دیوانه‌وار سعی می‌کند تا آن‌را نگه دارد. اسهال نشان می‌دهد که ترس از شکست (اضطراب امتحان) یا از دست دادن به رسمت شناختن توسط دیگران وجود دارد.

افرادِ عارف‌نما که با زندگی نزیسته وارد فضاهای اثیری می شوند، در واقع مسیرِ عصبیِ مغز به روده را قطع کرده‌اند. آن‌ها نمی‌دانند چرا فلان اتفاق می‌افتد، چون در بدنشان حس نمی‌کنند. آن‌ها فقط می‌توانند کلمات را به هم وصل کنند، اما چون هیچ سیگنالِ بیوشیمیاییِ اصیلی از روده دریافت نمی‌کنند، در فهمِ علتِ ریشه‌ایِ وقایع، الکن هستند. (مثلا یکی از همین اساتید به من دوسال پیش گفت طحالت بد کار می کنه ولی علتش رو نمی دونست من بعدها بر اثر تجربه متوجه شدم طحال وقتی خودآگاه و ناخودآگاه دارن از هم جدا می‌شوند شروع به مشکل ایجاد کردن می‌کند)

خلاصه
تصور کنید شما درباره شنا کردن ۱۰۰۰ کتاب خوانده‌اید (اطلاعات). شما می‌توانید تمامِ تئوری‌هایِ غرق نشدن را توضیح دهید. اما اگر شما را در اقیانوس بیندازند، چون هیچ مسیرِ عصبی‌ای در عضلات و مغزتان برای تعادل در آب ساخته نشده، غرق می‌شوید.

تحلیل‌گران: همان کتاب‌خوان‌هایِ شنا هستند.

افرادِ دارای ادراکِ زیسته: کسانی هستند که آب را در گوش‌شان حس کرده‌اند، ترسِ غرق شدن را با تمامِ وجود چشیده‌اند و حالا بدنش‌شان به طور خودکار می‌داند چگونه شنا کند. آن‌ها برایِ چرا پرسیدن نیازی به کتاب ندارند، چون شنا کردن در خونِ آن‌هاست.

در واقع:
دلیلِ اینکه عرفان نماها علت را نمی‌دانند، این است که حافظه بدنی ندارند. بدنِ آن‌ها در آن تجربه حضور نداشته است. خلاصه آن که این مدل دانشِ بدونِ تجربه یک دانشِ غیر-عصبی است، به این معنا که آن‌ها چیزی را که می‌گویند، در بدن‌شان حمل نمی‌کنند.

#یبوست #روده #اسهال #دکتر_بچ #طحال #دانش #عرفان #بدن #ذهن #عصب #تجربه #حضور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *