دسته‌بندی نشده

ملاقات در آینه‌یِ روان: چرا خدا در چشم جا نمی‌شود؟

بشر همواره در تمنای دیدار امر قدسی بوده است؛ میلی سوزان برای دیدن، لمس کردن و گفتگو با خالق. اما پارادوکسی بزرگ در این میان نهفته است: چگونه «محدود» می‌تواند «نامحدود» را در خود جای دهد؟ این پرسش، نقطه تلاقی عمیق‌ترین مفاهیم عرفانی و روانشناسی تحلیلی کارل یونگ است. جایی که باید بپذیریم آنچه در تجربیات معنوی «می‌بینیم»، اغلب نه خودِ حقیقت، بلکه لباسی است که روانِ ما بر تن حقیقت پوشانده است.

کارگاه خیال: جایی که مطلق، نسبی می‌شود

وقتی انرژی عظیمی از ناخودآگاه یا عوالم بالا به سمت هوشیاری انسان سرازیر می‌شود، ذهن انسان توانایی رویارویی مستقیم با آن را ندارد. همان‌طور که چشم فیزیکی نمی‌تواند مستقیماً به خورشید خیره شود، روان انسان نیز تابِ تحملِ نورِ مطلق (یا به تعبیر یونگ، انرژی خامِ کهن‌الگوها) را ندارد.

در اینجا مکانیسمی فعال می‌شود که عرفا آن را «قوه خیال» و یونگ آن را «کارکرد نمادساز» می‌نامد. حقیقتِ بی‌شکل، برای اینکه قابل درک شود، باید «تنزل» پیدا کند. این حقیقت وارد کارگاه خیال می‌شود و لباسِ تصویر می‌پوشد. بنابراین، اگر سالکی در مکاشفه خود نوری می‌بیند یا چهره‌ای مقدس را مشاهده می‌کند، در واقع در حال تماشای محتویاتِ ظرفِ روانِ خویش است که از آن حقیقتِ بالا پر شده است. او خدا را نمی‌بیند؛ بلکه «تصویر خدا» (Imago Dei) را که در آینه‌یِ صیقلیِ روانش افتاده، مشاهده می‌کند.

خطرِ یکی انگاشتنِ «نقش» و «نقاش»

بزرگترین لغزشگاه در مسیر معنوی، درست در همین نقطه است: «اشتباه گرفتن تصویر ذهنی با واقعیت بیرونی».

در روانشناسی یونگ، این پدیده شکلی از «تورم روانی» (Inflation) است. وقتی فردی، تصویری را که در «عالم خیال» (یا ناخودآگاه شخصی و جمعی خود) دیده است، عینِ واقعیتِ بیرونی می‌پندارد، دچار خطای شناختی شده است. او امر نمادین را به امر فیزیکی تقلیل می‌دهد.

اینجاست که ادعاهای گزاف شکل می‌گیرد؛ مثل کسی که مدعی دیدار فیزیکی با اولیای الهی یا مشاهده ذات خدا می‌شود. این فرد در واقع، فرافکنی‌های درونی خود را در جهان بیرون جستجو می‌کند. او نمی‌داند که آن شکوه و جلالی که دیده، حاصلِ برخوردِ «حقیقت» با «ساختار روانی» خودش بوده است، نه اینکه آن حقیقتِ مطلق، دقیقاً به همان شکلِ انسانی یا نوری، در کوچه و بازار قدم می‌زند.

عبور از بت‌های ذهنی

بلوغ معنوی و روانی زمانی رخ می‌دهد که انسان بتواند میان «تجربه درونی» و «واقعیت بیرونی» تمایز قائل شود. ماندن در مرحله «شهودِ خیالی»، مانند پرستیدن مجسمه‌ای است که خودمان تراشیده‌ایم. اگرچه آن مجسمه (تصویر ذهنی) نشانی از امر قدسی دارد، اما خودِ آن نیست.

مسیرِ رشد (یا همان فرآیند تفرد)، نیازمندِ گذار است. سالک باید بداند که شهودهایش، هرچقدر هم که نورانی و پاک باشند، همچنان در «ظرفِ محدودِ ذهنِ انسانی» رخ داده‌اند. برای رسیدن به معرفت حقیقی، باید از دلبستگی به این تصاویر عبور کرد. باید پذیرفت که «چشم‌ها او را در نمی‌یابند» و هر چه که ما با ابزارهای حسی و خیالی خود شکار کنیم، لاجرم محدود به حدودِ ماست.

نتیجه‌گیری

خداوند (یا آن حقیقتِ مطلق و Self) در قابِ تنگِ حواس و خیالِ ما نمی‌گنجد، مگر آنکه خود را کوچک کند تا اندازه ما شود. بنابراین، هر مشاهده‌ای در سلوک معنوی، دعوتی است به درون‌نگری، نه ادعای بیرونی. آن کس که ادعای دیدنِ خدا یا ولیّ خدا را به چشمِ سر و در هیئتِ ماده دارد، در واقع در زندانِ خیالِ خود گرفتار شده و تصویرِ رویِ آینه را با صاحبِ تصویر اشتباه گرفته است. رهایی، در پذیرشِ این راز است که او «دیدنی» نیست، بلکه «یافتنی» است؛ آن هم نه در سطحِ تصاویر، بلکه در عمقِ بی‌صورتِ معنا.

#یونگ #کارل_یونگ #روانشناسی_تحلیلی #روانشناسی_عمقی #عرفان #خودشناسی #خداشناسی #قوه_خیال #شهود #ناخودآگاه #تخیل_فعال #آرکتایپ #کهن_الگو #معرفت_نفس #سلوک #روان_درمانی #باچومایند

#CarlJung #JungianPsychology #AnalyticalPsychology #ActiveImagination #ImagoDei #Spirituality #Mysticism #SelfDiscovery #Archetypes #TheSelf #Unconscious #JungianTherapy #Bachomind

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *